به قلم دکتر پویان قمری
به پادکست این مقاله در اسپاتیفای گوش دهید
تاریخ را اگر عمیقتر بخوانیم، درمییابیم که سقوطها ناگهانی نیستند. هیچ امپراتوری، هیچ قدرتی و هیچ انسانی در یک روز فرو نمیریزد. فروپاشی از همان لحظهای آغاز میشود که انسان به دیواری تکیه میدهد که حقیقت در آن حضور ندارد. دیوار ممکن است از ثروت ساخته شده باشد، از نفوذ، از ترس دیگران یا از سکوت اطرافیان؛ اما اگر بر ظلم و تکبر بنا شده باشد، در واقع دیوار نیست، سایهای است که تنها زمان لازم دارد تا ناپدید شود.
در تاریخ، فرعونها، پادشاهان و نظامهایی بودهاند که خود را شکستناپذیر میپنداشتند. نقطه مشترک همه آنان نه قدرتشان، بلکه لحظهای بود که باور کردند دیگر قانون جهان شامل حالشان نمیشود. همان لحظه، آغاز پایان بود.
قرآن این حقیقت را با تصویری عمیق بیان میکند:
﴿ أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَىٰ تَقْوَىٰ مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانٍ خَيْرٌ أَم مَّنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَىٰ شَفَا جُرُفٍ هَارٍ فَانْهَارَ بِهِ ﴾
«آیا آنکه بنای خود را بر پایهای استوار بنا کرده بهتر است، یا آنکه آن را بر لبه پرتگاهی سست بنا کرده که با او فرو میریزد؟» (توبه، ۱۰۹)
این آیه تنها درباره ایمان فردی نیست؛ درباره ماهیت قدرت است. ظلم همان پرتگاه پنهان است. تا زمانی که زمین زیر پا فرو ننشسته، انسان خطر را احساس نمیکند.
و هشدار دیگر چنین میگوید:
﴿ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ ﴾
«خداوند هیچ متکبر فخرفروشی را دوست ندارد.» (لقمان، ۱۸)
گاه بزرگترین آزمون الهی شکست نیست، بلکه موفقیتی است که انسان را دچار توهم جاودانگی میکند. انسان احساس میکند شکستناپذیر شده است، شرایط واقعی خود را نمیبیند و همان غرور، آرام و بیصدا، مسیر نابودی را شکل میدهد.
در تورات آمده است:
«تکبر پیش از هلاکت میآید و غرور پیش از سقوط.» (امثال سلیمان ۱۶:۱۸)
و در انجیل میخوانیم:
«هر که خود را بالا برد، فرو افکنده خواهد شد.» (لوقا ۱۴:۱۱)
این سخنان از سنتهای مختلف نیستند؛ بیان یک قانون واحدند. تاریخ، دین و تجربه انسانی در یک نقطه به هم میرسند: غرور، انسان را از دیدن واقعیت محروم میکند.
شمس تبریزی حقیقت را با زبانی روشنتر گفت:
«آنکه بر غیر حق تکیه کند، روزی بیتکیه خواهد شد.»
شمس سقوط را حادثه نمیدانست؛ نتیجه طبیعی دور شدن از حقیقت میدید.
مولانا همین معنا را در زبان عشق بیان میکند:
«آن قصر که بر باد بنا شد، نپاید.»
از نگاه او، جهان آیینهای زنده است؛ هرچه در آن ناهماهنگ باشد، دیر یا زود خود را اصلاح میکند.
فیثاغورس نیز جهان را نظمی هماهنگ میدانست؛ نظمی که بیتعادلی را تحمل نمیکند. هر انحرافی، خواه در موسیقی باشد یا در قدرت، سرانجام به سوی تعادل بازگردانده میشود. تاریخ، موسیقی بزرگی است که نتهای ناهماهنگ را حذف میکند.
و در سنت فلسفه سوئیس، کارل گوستاو یونگ به حقیقتی نزدیک شد که عارفان پیش از او گفته بودند:
انسان تا زمانی که سایه درون خود را نبیند، آن را در بیرون تجربه خواهد کرد. قدرتی که تاریکی درون را انکار کند، همان تاریکی را به شکل سقوط بیرونی ملاقات خواهد کرد.
آنچه امروز در جهان دیده میشود، صرفاً بحرانهای سیاسی یا اقتصادی نیست. لحظهای است که دیوارهای قدیمی زیر وزن دروغهای خود ترک برمیدارند. دیوارهایی که سالها با ترس و توهم نگاه داشته شدند، اکنون انرژی باور را از دست میدهند.
و این قانون تغییر نمیکند:
دیواری که بر ظلم تکیه دارد، از همان لحظه ساختن در حال فروپاشی است.
و انسانی که با تکبر بر آن ایستاده، همراه آن فرو خواهد ریخت.
زیرا سرنوشت نه با زور تغییر میکند و نه با شعار؛
با بیداری تغییر میکند.
و انسان، وقتی حقیقت را ببیند، دیگر نمیتواند بر دیوارهای دروغ تکیه کند.