شنبه 8 شهریور 1404

قسمت ششم: رستم و اسفندیار – زره ایمان، چشمان بسته

به این داستان در اسپاتیفای گوش دهید 

گروه تلگرام شاهنامه‌خوانی و بررسی شاهنامه

نوشتهٔ دکتر پویان قمری

شاهزاده‌ای جوان، پاک‌سرشت، دلیر و پرهیزکار، سال‌ها به بند کشیده شده.
پدرش—گشتاسپ—او را نه برای ترس از دشمن، بلکه برای ترس از قدرت او زندانی کرده بود.
او اسفندیار است؛ فرزند زرتشت، مردی که نامش با دین گره خورده.

حالا پدر، که می‌خواهد تخت را به او بسپارد، شرطی عجیب می‌گذارد:
برو و رستم را، این قهرمان سالخورده و بی‌تاج، به بند بکش.

چرا؟
نه به‌خاطر دشمنی، بلکه برای این‌که سلطنت، فرمان‌بری می‌خواهد نه بینش.
و رستم، اهل فرمان‌بردن نیست.

اسفندیار می‌رود. با ایمان کامل.
با اطمینان از اینکه در راه راستی‌ست، و حق با اوست.
اما فراموش می‌کند بپرسد:
آیا همیشه فرمان پدر، همان فرمان خداست؟

بخش اول: دو قهرمان، دو مسیر

رستم، حالا دیگر مرد جنگ‌های پیشین است.
از هفت‌خان گذشته، سهراب را از دست داده، و اکنون دور از قدرت، در سکوت خانه‌اش با خود در صلح است.

اما اسفندیار، در اوج جوانی‌ست؛ پرشور، مؤمن، وظیفه‌محور.
در زرهی از دین و اطاعت پیچیده، شمشیر به دست آمده تا قهرمان پیر را مطیع کند.

این نبرد، جنگ خیر و شر نیست.
بلکه تقابل دو حقیقت است—
یکی ریشه‌گرفته از تجربه،
دیگری از دستور.

بخش دوم: اطاعت بی‌پرسش، راهی به تاریکی

اسفندیار نیامده که رستم را نابود کند؛
او آمده که او را به تخت و تاج تسلیم کند—
برای رسیدن به سلطنت، برای تحقق فرمان شاه، برای اجرای “حق”.

اما رستم، که سال‌هاست از بازی قدرت دوری کرده،
اکنون در معرض آن قرار گرفته.
و این‌بار، با چهره‌ای مقدس.

او می‌بیند:
گاهی ظلم، با زبانی نرم و منطقی حرف می‌زند.
و گاهی فاجعه، در لباس تکلیف می‌آید.

بخش سوم: تیر گز، تصمیمی که درد دارد

اسفندیار، بی‌رحم نیست؛
اما گم‌شده در یقین خویش است.
و رستم، ناگزیر از دفاع.

در اوج نبرد، زخمی و بی‌رمق، رستم صدایی آشنا می‌شنود—
سیمرغ.

این‌بار، سیمرغ نه برای شفابخشی، بلکه برای تصمیمی تلخ آمده.
تیر گز، ساخته از طبیعت، نشان ریشه‌مندی‌ست.
و همین تیر، به چشمان اسفندیار می‌نشیند.

چشمانی که حقیقت را دیدند،
اما دیر.

بازتاب در شاهنامه

چو بگذشت یک هفته بر رزمگاه
برآمد ز گردان یکی بادِ آه
ز رستم برآمد یکی تیر گز
فگند از کمان آن زمان، بی‌گزَر
به چشمان اسفندیار دلیر
رسید آن ز تندی چو آتش‌ ز تیر
ز زین اندر افتاد و شد بی‌نوا
دو چشمش پر از خون و دل پر جفا

— فردوسی، شاهنامه، رستم و اسفندیار

تحلیل مفهومی: ایمان اگر نپرسد، ابزار می‌شود

رستم و اسفندیار، دو روی یک حقیقت‌اند.
هر دو نیت خیر دارند، اما تنها یکی پرسیده.
تنها یکی رنج دیده و سکوت را برگزیده.
و تنها یکی، در لحظهٔ آخر، از یقین عبور می‌کند.

این داستان، روایتی‌ست از تقابل عقل فردی با اقتدار سازمان‌یافته.
از اینکه چطور گاهی فرمان، وجدان را خاموش می‌کند.

نتیجه‌گیری مفهومی: زره ایمان، اگر چشم ببندد، خطرناک است

در جهانی که فرمان‌ها مقدس‌اند،
و ساختارها جای وجدان را می‌گیرند،
قهرمان کسی‌ست که بپرسد.

رستم، این‌بار نه برای افتخار،
بلکه برای حقیقت جنگید.

و سیمرغ هنوز هست…
نه برای کسانی که اطاعت می‌کنند،
بلکه برای آنان که می‌فهمند.

بیشتر بخوانید

انتخاب هوشمندانه بیمه عمر در آلمان: راهنمای جامع برای محافظت از آینده مالی

به پادکست این مقاله در اسپاتیفای گوش دهید نوشته: دکتر پویان قمری – اقتصاددان سوئیسی بیمه عمر، در نگاه بسیاری، فقط یک قرارداد رسمی و خسته‌کننده...

در سایه ماتریکس: بازتعریف پیروزی و شکست وقتی رهبران سقوط می‌کنند

  دکتر پویان قمری به پادکست این مقاله گوش دهید  نکات کلیدی هر دولت و جامعه‌ای در سه ماتریکس درهم‌تنیده‌ی داخلی، خارجی و جهانی زندگی می‌کند. وقتی...

ملت در اسارت دو ماتریکس: هوشمندی، تاب‌آوری و پیروزی در عصر کنترل‌های چندلایه

به پادکست این مقاله گوش دهید  ✍️ دکتر پویان قمری پیش‌درآمد: در عصر تسلط پنهان، دشمن، پرچم ندارد در دنیای امروز، تسلط دیگر به‌معنای اشغال با ارتش...

میان ویرانی و کرامت: آخرین ایستادگی یک ملت در برابر ماتریکس

  نوشته دکتر پویان‌قمری به پادکست این مقاله در اسپاتیفای گوش دهید  I. ماتریکس، بی‌پرچم و بی‌چهره در جهان امروز، امپراتوری‌ها دیگر با زره و شمشیر ظاهر نمی‌شوند؛...

LEAVE A REPLY

Please enter your comment!
Please enter your name here

مطالب مرتبط

من رستم‌ام — شمشیر ایران

به این داستان در اسپاتیفای گوش دهید  گروه تلگرام شاهنامه‌خوانی و بررسی شاهنامه   🏛️ من رستم‌ام — شمشیر ایران در قلب افسانه‌های ایران‌زمین، نامی جاودانه می‌درخشد: رستم. او...

مطالب داغ هفته